تبليغاتX
T shert

درباره دروغ

در دنیا دو نوع دروغ وجود دارد: دروغی که به دروغ بودن ِ آن واقفیم و دروغی که آن را حقیقت می‌پنداریم. بنابراین در جهان دو نوع دروغگو وجود دارد: دروغگوهایی که می‌دانیم دروغگو هستند و دروغگوهایی که آن‌ها را راستگو می‌پنداریم. آدمی که دروغ نوع اول را می‌پذیرد بزدل است و آدمی که دروغ نوع دوم (+) را می‌پذیرد احمق است. بنابراین جامعه‌ی ما (بار دیگر) در حال گذار از بزدلی به حماقت است.

+  جمعه سی ام مرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

جنبش رادیکال چگونه جنبشی است؟

هر جنبشی چه مبتنی بر تغییر رفرمی یا تغییر انقلابی، باید دو مرحله را پشت سر بگذارد، مرحله‌ی اول نفی وضع موجود است و مرحله‌ی دوم نفی نفی است که منجر به وضعیت جدید می‌شود. دقیقن به همین دلیل است که در تمامی جنبش‌های اجتماعی همواره دو گونه شعار وجود دارد، شعاری که نفی می‌کند (مرگ بر ...) و شعاری که نفی را نفی می‌کند (درود بر ...)؛ یعنی ابتدا مشخص می‌کنند چه نباید باشد و سپس تعیین می‌کنند چه باید باشد.

با این وجود، هر جنبش را باید با خواسته‌های‌اش شناخت، آنچه جایگاه یک جنبش را تعیین می‌کند خواسته‌های آن است. بنابراین آنچه باید رادیکال شود خواسته‌هاست نه فقط اعتراض‌ها. جنبشی رادیکال است که خواسته‌هایی رادیکال داشته باشد. همیشه در اعتراض به وضع موجود اتفاق نظر وجود دارد، همانگونه که در مرگ بر شاه اتفاق نظر وجود داشت. اما این اعتراض ِ رادیکال به هیچ وجه خواسته‌های رادیکال و وضعیت متفاوت آینده را تضمین نمی‌کند. بلکه به راحتی می‌تواند به ارتجاع بینجامد، چنانچه قبلن تجربه کرده‌ایم. آنچه هم‌اکنون به آن نیاز داریم رادیکال‌سازی اعتراض‌ها و خواسته‌هاست. اینکه چه می‌خواهیم بسیار مهم‌تر است از اینکه چه نمی‌خواهیم. گرچه پیش‌شرط خواستن ِ وضعیت آینده، نخواستن ِ وضعیت کنونی است؛ اما این «خواسته‌ها» هستند که فرم و محتوای آینده را شکل می‌بخشند.

بنابراین، اکنون تنها دو راه مبارزه پیش روی ماست، راهی که در این صد ساله پیموده‌ایم یا راهی که هیچ‌وقت نپیموده‌ایم. اولی تاریخ ما را بار دیگر تکرار می‌کند و دومی ما را از این چرخه‌ی احمقانه می‌رهاند. اما متاسفانه آنچه تاکنون شاهد آن بوده‌ایم، تکرار همین چرخه است. بنابراین منتظر باشید تا بار دیگر از آتش نفی شما، ارتجاع ِ رهایی بخش جدید، ققنوس‌وار متولد شود و سی سال دیگر دور کله‌ی شما چرخ بزند و از گوشت شما تغذیه کند؛ این نهایت خوشبینی من از حرکت شماست.

+  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

جنگ طبقاتی

مبارزات طبقاتی از یک الگوی خاص پیروی نمی‌کنند. ممکن است در دو مکان یا دو زمان متفاوت، دو الگوی متفاوت داشته باشد. این مسئله به خوبی با مطالعه‌ی وضعیت ایران قابل تعمق است.

از آنجا که انقلاب صنعتی در غرب زودتر واقع شده و رشد اقتصادی سرعت بیشتری داشته است، و سپس با تماس کشورهای غربی پیشرفته و صنعتی با کشورهایی مانند ایران، الگوی مبارزات طبقاتی کشور ما دچار تغییراتی اساسی شده است. در غرب، بورژوازی با تمام قدرت در مقابل اشرافیت صف‌آرایی کرده بود و از آنجا که اشرافیت با کلیسا در یک صف بودند، پیروزی بورژوازی هر دوی آن‌ها را به نفع خود از صحنه خارج یا دگرگون ساخت.

در کشور ما، از زمان سلطنت قاجاریه به تدریج و در زمان پهلوی به سرعت، مذهب جای خود را به استعمار داد. بنابراین بورژوازی برای مقابله با سلطنت و اقتصاد انحصارگرای آن باید در مقابل امپریالیسم نیز می‌ایستاد. از طرف دیگر طبقه‌ی کارگر نیز که توسط استعمار به بردگی گرفته شده بود بزرگ‌ترین دشمن خود را امپریالیسم بین‌المللی می‌دانست. و همچنین نیروهای مذهبی که منبع تغذیه‌شان خمس و زکات بازاریان و خون کارگران بود، موقعیت خود را در خطر می‌دیدند. این نقطه‌ی اشتراک باعث شد هر سه طبقه با یکدیگر بر علیه اشرافیت سلطنت طلب و امپریالیسم بین‌المللی متحد شوند. و همین مسئله بود که مواضع تند غرب ستیزی را در جامعه‌ی ایران رواج می‌داد، که به ویژه بعد از کودتای 28 مرداد شدت گرفت.

این مسئله یکی از عوامل تاثیر گذاری بود که انقلاب 57 را به حرکتی ارتجاعی و روبه گذشته تبدیل کرد. به این دلیل که مذهب از جوار سلطنت تبعید شده و جای خود را به استعمار داده بود. بنابراین مذهب به صف نیروهای انقلابی می‌پیوندد و این امکان پیش می‌آید که نیروهای مذهبی بتوانند قدرت را از طبقه‌ی حاکم، در انحصار خود در آورند.

اگر انقلاب مشروطه را با انقلاب 57 مقایسه کنیم می‌بینیم که تمایز عمده‌ی این دو انقلاب در همین مسئله است. در زمان انقلاب مشروطه، از آنجا که هنوز مذهب کاملن از سلطنت جدا نشده بود، بورژوازی می‌توانست قدرت بیشتری اعمال کند. اینکه بخشی از نیروهای مذهبی در مقابل نیروهای انقلابی قرار گرفتند به دلیل جایگاه متزلزل و مبهم مذهب در سلطنت ِ آن برهه از زمان بود.

اما در زمان انقلاب 57، مذهب کاملن از سلطنت جدا شده و استعمار کاملن جای مذهب را گرفته بود. از طرف دیگر، توسط روشنفکران احمق و توده‌‌ای‌های کم عقل، استعمار به عنوان نماینده‌ی غرب و مدرنیسم، معرفی می‌شد. بنابراین تمامی شرایط برای ظهور و به قدرت رسیدن طبقه‌ی مذهبی مهیا می‌شود.

اکنون، با توجه به اینکه طبقه حاکم نمی‌تواند پاسخگوی منافع بورژوازی و طبقه‌ی کارگر باشد، ظهور انقلابی دیگر در ایران دور از انتظار نیست. پروژه‌ی اصلاحات آشکارا حرکتی است که سعی می‌کند خواسته‌ها و تمایلات بورژوازی ایران را برآورده کند. اما این حرکت رفرمیستی پس از شکست خاتمی و روی کار آمدن احمدی نژاد متوقف شد. احمدی نژاد به ظاهر وانمود می‌کند که با خصوصی‌سازی و ادامه‌ی سیاست‌های اصل 44 سعی دارد بورژوازی ایران را حمایت کند. اما آنچه واضح است و حقیقت دارد، این است که سیاست‌های اقتصادی او به شدت مدافع منافع و انحصارطلبی طبقه‌ی حاکم است.

با این تفاسیر تنها دو راه برای طبقه‌ی حاکم باقی مانده است. یا باید قدرت را داوطلبانه به بورژوازی منتقل کند که در این صورت باید قید منافع خود را بزند، که این منافع بیشتر اقتصادی هستند، نه مربوط به قدرت سیاسی. چه بسا اینکه با روی کار آمدن موسوی، جایگاه قدرت سیاسی طبقه‌ی حاکم به هیچ وجه خدشه‌دار نمی‌شد، بلکه این منافع اقتصادی طبقه‌ی حاکم بود که در معرض تهدید قرار داشت. اما چنین چیزی امکان ندارد، نهایتن ممکن است نظام کوتاه بیاید و بپذیرد که اصلاحات را پیروز انتخابات اعلام کند، اما ما شاهد پیشبرد اصلاحات حتا در اندازه‌ی زمانه‌ی خاتمی هم نخواهیم بود. چرا که منافع حکومت و بورژوازی به بالاترین سطح تضاد خود در سال‌های اخیر رسیده است. راه دیگر این است که در موضع خود بماند و بورژوازی را سرکوب کند. که شاید بتواند در کوتاه مدت موفقیت آمیز باشد، اما در بلند مدت قادر نخواهد بود مناقشاتش را با بورژوازی و طبقه‌ی کارگر متوقف یا حل کند.

+  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

انتخابات اخیر و نقاط روشن

انتخابات 22 خرداد از دو منظر امید بخش بود، یک اینکه نشان داد جمهوری اسلامی به هیچ وجه اصلاح پذیر نیست، و حتا به اصلاحاتی که توسط بخشی از بدنه‌ی همین نظام در جریان است تن نمی‌دهد، این رژیم زمانی اصلاحات را می‌پذیرد که راهی جز آن نداشته باشد، یعنی زمانی که در آستانه‌ی سقوط باشد. مانند زمانی که شاه صدای انقلاب مردم ایران را شنید، اما آن زمان دیگر هیچ احمقی خواسته‌های‌اش را حتا به اصلاحات ساختاری تقلیل نخواهد داد.

نکته‌ی دوم که بسیار جای امیدواری است، این است که نشان داد ایران مانند کشورهای غربی به یک جامعه‌ی مراقبتی تبدیل نشده است. ایران همچنان یک جامعه‌ی امنیتی است. و این مسئله، دلگرمی بزرگی است برای کسانی که به تغییرات اساسی می‌اندیشند. چنانچه در این انتخابات اصلاح‌طلبان پیروز می‌شدند، و نظام، تن به اصلاحات می‌داد، آنگاه این خطر وجود داشته که کشور ما نیز به یک کشور مراقبتی تبدیل شود.

در جوامع مراقبتی، نیاز نیست حکومت با تقلب کسی را از صندوق رای بیرون بکشد. بلکه رسانه‌ها و سایر بدنه‌ی جامعه به گونه‌ای برنامه‌ریزی می‌شوند که نهایتن مردم آن چیزی را انتخاب کنند که قبلن دمکراسی برای آن‌ها انتخاب کرده است. در اینگونه جوامع، مردم توده‌های بی‌شکلی هستند که در توهم آزادی‌شان اخته شده‌اند. اما در جوامع امنیتی و ایران ما، توده‌ها اخته نیستند، بلکه همواره به اختگی تهدید می‌شوند. تود‌ه‌ها در جوامع امنیتی از ترس اختگی در لاک خود فرو می‌روند، تا فرصت مناسب فرارسد.

+  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

موافق یا مخالف

ممتنع زمانی وجود دارد که مخالف و موافق در یک سطح باشند. هنگامی که مخالف و موافق در دو سطح ِ کیفی (و نه کمی) متفاوت قرار دارند، ممتنع نمی‌تواند وجود داشته باشد.

اگر موافق را همان ایدئولوژی حاکم فرض بگیریم و مخالف را ایدئولوژی‌ای که بر علیه ایدئولوژی حاکم قرار دارد؛ و اگر موافق نسبت به مخالف در سطح کیفی بالاتری باشد، آنگاه ممتنع به معنای موافق است.

به عنوان مثال، هنری که بستر ایدئولوژی حاکم است، در مقابل‌اش با هنری مواجه است که ایدئولوژی‌اش را در مبارزه با ایدئولوژی حاکم می‌داند، در این صورت هنر برای هنر یا هنر بدون ایدئولوژی یک رای ممتنع نیست، بلکه رای‌ای است به نفع ایدئولوژی حاکم.

در نظام‌های نابرابر، ممتنع یا امر خنثا وجود ندارد و ممتنع همان موافق است. زیرا خلع سلاح در مقابل قدرت حاکم به معنای تن دادن به ایدئولوژی اوست. امر خنثا، قالبی تهی است که قدرت حاکم با کلیه‌ی ابزارهای‌اش، ایده‌ی خود را در آن انباشته می‌کند. از آنجا که امر ممتنع، به‌واسطه‌ی اختگی‌اش، نمی‌تواند در مقابل ایدئولوژی حاکم مقاومت کند، عملن به بخشی از آن ایدئولوژی تبدیل می‌شود. یا اصطلاحن مصادره به مطلوب می‌شود. بنابراین در چنین شرایطی ما تنها دو راه داریم، یا باید موافق باشیم یا مخالف.

+  جمعه پانزدهم خرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

کارگر چیست؟

کارگر یک کالای معمولی نیست. کارگر یک کالای استثنایی است، او یک دستگاه چاپ پول است. سرمایه‌دار این مسئله را به خوبی می‌داند و به گفته‌ی مارکس دقیقن به این دلیل است که او را انتخاب می‌کند. [1] کارگر کالایی است که می‌تواند ارزش مصرفی‌ای بیشتر از ارزش خودش را تولید کند، در واقع مصرف شدن ِ او فرایندی ارزش آفرین است. از این منظر، ماشین چاپ پول، شبیه‌ترین کالا به کارگر است. بنابراین بد نیست چنین دستگاهی را بررسی کنیم.

اول باید ببینیم چگونه می‌شود قیمت دستگاه چاپ پول را محاسبه کرد؟ اگر بخواهیم قیمت چنین دستگاهی را مانند هر کالای دیگری محاسبه کنیم، باید میزان کار شیئیت یافته در آن را بدست بیاوریم. یعنی قیمت تمام کاری که در این ماشین به کار رفته است. یعنی مجموع مواد اولیه‌ی سازنده‌ی ماشین و مقدار کار نیروی متخصصی که قطعات آن را درست کرده و آن‌ها را سرهم سوار کرده است.   

فرض بگیرید کل کار شیئیت یافته در این ماشین، برابر با 10 میلیون تومان باشد. اگر بخواهیم با آن مثل هر کالای دیگری رفتار کنیم باید قیمت آن را 10 میلیون تومان اعلام کنیم. اما هر کس ماشین چاپ پول‌اش را با چنین قیمتی بفروشد یک احمق تمام عیار است. و خریدار، بیشترین سود را از این معامله می‌برد.

فرض بگیرید در کاتالوک این ماشین 10 میلیون تومانی نوشته باشد کارکرد مفید این دستگاه برابر است با چاپ یک میلیون اسکناس. یعنی پس از چاپ یک میلیون اسکناس، این دستگاه اوراق می‌شود و دیگر قابل استفاده نیست. اگر برای چاپ هر اسکناس 990 تومان کار و ماده‌ی اولیه، اعم از کاغذ و رنگ و برق (برای به کار انداختن دستگاه) استفاده شود، ارزش شیئیت یافته در هر اسکناس با احتساب 10 تومان (10 میلیون تومان تقسیم بر یک میلیون) که حاصل فرسایش ماشین (برای چاپ هر اسکناس) است؛ می‌شود 1000 تومان. [2] اگر خریدار این ماشین سرمایه‌دار زیرکی باشد، قطعن اسکناس 5000 تومانی (بزرگترین اسکناس ممکن را) چاپ خواهد کرد، بنابراین او در هر اسکناس 4000 تومان سود خواهد برد.

اما نکته اینجاست که هیچ کس ماشین چاپ پول‌اش را با بهای کمینه‌ی آن، یعنی قیمت مقدار کار شیئیت یافته در آن نمی‌فروشد، مگر مجبور باشد، یا به کل دیوانه باشد.

حالا فرض بگیرید فروشنده‌ی این ماشین سرمایه‌دار زیرکی باشد، در این صورت او ماشین خود را به بهای بیشینه‌اش خواهد فروخت. یعنی به بهای بیشترین اسکناس‌هایی که این ماشین می‌تواند چاپ کند، یعنی، (در مثال ما) با قیمت یک میلیون ضرب در 4000 تومان، به عبارتی با قیمت 4,000,000,000 تومان. اگر سرمایه‌دار بخواهد ماشین چاپ پول‌اش را با چنین قیمتی بفروشد هیچ کس به او خرده نخواهد گرفت، چرا که دستگاه او بالقوه چنین ارزشی را دارد، گرچه برای بالفعل در آوردن چنین ارزشی به 1,000,000,000 تومان (1000 ضرب در یک میلیون) سرمایه نیاز باشد.[3] اما از طرف دیگر هیچ سرمایه‌دار زیرکی، دستگاه سرمایه‌دار ما را با این قیمت نخواهد خرید، چرا که حتا اگر ماشین به وعده‌ی نوشته شده در کاتالوگ‌اش عمل کند و بتواند یک میلیون اسکناس برای او چاپ کند، او یک ریال هم نتوانسته به جیب بزند، بلکه آنچه پرداخت کرده به سوی او بازگشته است.

وضعیت کارگر در نظام سرمایه‌داری که بر مبنای سود یا ارزش اضافی است کاملن شبیه همین دستگاه چاپ پول است. کارگر به قیمت کمینه‌اش خریداری می‌شود، یعنی هزینه‌ای که برای بازتولید او به کار می‌رود، هزینه‌ای که او را سر پا نگاه می‌دارد تا بتواند تا پایان زمانی که در کاتالوگ‌اش نوشته شده، کار کند. این قیمت کمینه برابر است با ارزش تعداد ساعاتی که کارگر مجبور است برای رفع نیازهای‌اش کار کند. به عبارتی قیمت کمینه‌ی او برابر است با ارزش کار لازم او. اما در واقع کار کارگر در محصولی که تولید کرده است، با ارزش بیشینه‌اش (توسط سرمایه‌دار) به فروش می‌رسد. یعنی ارزشی معادل کل کار روزانه‌ی کارگر که عبارت است از کار لازم به اضافه‌ی کار اضافی.

این وضعیت دقیقن مانند این است که سرمایه‌دار، ماشین چاپ پول کارگران را با قیمت کمینه‌اش می‌خرد و بزرگترین اسکناس‌ها را با آن چاپ می‌کند، یعنی آن را با قیمت بیشینه‌اش می‌فروشد. گرچه ماشین چاپ پول، نمی‌تواند مثال کامل و بی‌نقصی باشد، اما به خوبی می‌تواند زیرکی و سفسطه‌ی نظام سرمایه‌داری[4] را در برخورد با کالایی همچون کارگر نشان دهد. برای رسوایی سرمایه‌دار باید از او بپرسیم اگر ماشین چاپ پول داشته باشد، حاضر است آن را به بهای کمینه‌اش، یعنی به قیمت مقدار کار شیئیت یافته در آن، به ما بفروشد؟!

--------------------------------------------------------------------------------------

پانوشت:

[1]:  صاحب پول ... باید چنان خوش اقبال باشد که در قلمرو گردش ... کالایی را بیابد که ارزش مصرفی آن از ویژگی منشا ارزش بودن برخوردار، و بنابراین مصرف شدن بالفعل آن همانا شیئیت یافتگی ِ کار و از همین رو آفرینش ارزش باشد. (سرمایه ص 197). صاحب پول برای تبدیل پول به سرمایه باید کارگری آزاد را در بازار بیابد (ص 199).

[2]: برای اینکه می‌خواهیم دستگاه چاپ پول را با کارگر و نیروی کار او مقایسه کنیم، مجبور شده‌ایم در محاسبه‌ی کار شیئیت یافته در هر اسکناس، کار یا سرمایه‌ی متغیر را به عنوان سرمایه‌ی ثابت در نظر بگیریم. البته این چشم‌پوشی کاملن موجه است، زیرا همان‌گونه که ارزش‌افزایی کار در یک کالا نتیجه‌ی چیزی ورای سرمایه‌ی ثابت است، یعنی همان کار انسانی یا سرمایه‌ی متغیر؛ ارزش‌افزایی دستگاه چاپ پول نیز ناشی از عاملی ورای سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر است. و این از ویژگی نمادین پول ناشی شده است. بنابراین با یک کاسه کردن سرمایه‌ی ثابت و متغیر در مورد این دستگاه، عملن برای بحث ما چیزی تغییر نمی‌کند.

[3]: زمینی 200 متری را در نظر بگیرید، این زمین می‌تواند به یک آپارتمان 10 طبقه تبدیل شود، اما نمی‌توان هنگام فروش چنین زمینی از خریدار بهای یک آپارتمان 10 طبقه را مطالبه کرد، با این ادعا که زمین مذکور، آپارتمان 10 طبقه را بالقوه در خود دارد. زیرا زمین به خودی خود نمی‌تواند تبدیل به آپارتمان شود. همینطور دستگاه چاپ پول نیز نمی‌تواند به خودی خود پول چاپ کند، یا کار ِ کارگر به خودی خود نمی‌تواند تبدیل به کالا یا پول شود (این است سفسطه‌ی سرمایه‌دار). اما تفاوتی که دستگاه چاپ پول و کارگر با زمین و دیگر کالاها دارند این است که گرچه نمی‌توانند به خودی خود پول یا کالا تولید کنند، اما می‌توانند به خودی خود ارزشی بیشتر از ارزش کار شیئت یافته در خودشان تولید کنند. بنابراین سرمایه‌ای که توسط این دو به جریان در می‌آید خود به خود افزایش پیدا می‌کند. یا بهتر است بگوییم در جریان مصرف‌شان می‌توانند ارزش‌افزایی کنند. کاری که برای کالاهای دیگر غیر ممکن است.

[4]: برای درک توانایی سرمایه‌دار در سفسطه به زیرنویس شماره‌ی «۳» رجوع کنید.

+  شنبه نهم خرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

کالبد شکافی اصلاحات

برای تحقق آزادی تنها دو راه وجود دارد، اهمیتی ندارد چه اعتقادی داریم و تاویل ما از آزادی چیست، برای تحقق آزادی در هر صورت تنها دو راه وجود دارد. یکی «رهاسازی گام به گام» یا «رهاسازی تدریجی» و دیگری «رهاسازی به یکباره» یا همان «انقلاب». اینکه کدامیک از این دو روش در شرایط کنونی ایران امکان‌پذیر است؛ فعلن مورد بحث نیست، آنچه می‌خواهم در این یادداشت نشان بدهم این است که جریان اصلاحات قادر به رهاسازی تدریجی نیست، حتا اگر فرض بگیریم چنین هدفی داشته باشد.  

هم‌اکنون، جریان غالب اصلاحات در ایران جریانی است مبتنی بر تاویل. نهایت ِ چنین جریانی، دست‌یابی به یک «رهایی مقطعی» است، که بر پایه‌ی تاویل شکل گرفته است، و نه تنها قابل دفاع و پیشرفت نیست، بلکه بسیار شکننده و برگشت‌پذیر است. در واقع ما همواره به پیشوایان خندانی نیاز داریم که قانون را به نفع اندکی آزادی ِ بیشتر تاویل کنند. البته این آزادی هیچگاه تضمین‌شده نیست و ممکن است هر نه روز یک بار با بحران مواجه باشد و در نهایت، با پایان فرجه‌اش، به کل ملغا شود. این آزادی چیزی جز همان «رهایی مقطعی» نیست.

البته جریان اصلاحات در ابتدا، بواسطه‌ی نیروهای رادیکال‌اش، شاید می‌توانست اندکی موثر باشد. اما پس از شکست‌اش که بسیار قبل‌تر از تیر هشتاد و چهار بود این جریان دوپاره شد. اگر توجه کنید می‌بینید که جریان پروتستانیزم دینی (که تقریبن در کنار اصلاحات شکل گرفته بود،) نیز به همین سرنوشت دچار شد. بخشی از این جریان در ایران باقی ماندند و رویکردهای تاویلی خود را دنبال کردند و بخشی دیگر مجبور به عقب نشینی از مرزهای ایران شدند.

در واقع به طور کلی، ما هم‌اکنون دو رویکرد را درون جریان اصلاحات داریم: یکی «اصلاحات مبتنی بر تاویل»، که جریانی عقیم است و شکست‌اش بدیهی است، حتا اگر در انتخابات کنونی پیروز شود؛ نماینده‌ی این جریان موسوی است. و دیگر، «اصلاحات مبتنی بر تغییر»، که عملن از صحنه کنار گذاشته شده است، هر چند حضور آن هم چندان نمی‌تواند موثر باشد. در این فضا، کروبی سعی کرده است خود را نماینده‌ی این جریان معرفی کند، اما خواهیم دید که حتا با به قدرت رسیدن کروبی، باز هم «اصلاحات مبتنی بر تغییر» شکست خواهد خورد، و این ربطی به این ندارد که آیا اصلاحات درست رهبری شده است یا نه، بلکه مسئله عمیق‌تر از آن چیزی است که این جماعت بفهمند، یعنی عدم امکان رهاسازی تدریجی است که هربار به شکست اصلاحات می‌انجامد. اما کروبی و طرفدارانش گمان می‌کنند مدیریت نامناسب اصلاحات منشاء شکست سابق آن‌هاست. و باید اندکی ریش‌سفیدی و خلق و خوی لابی‌گری چاشنی می‌شده که نشده!

دوپاره‌گی جریان اصلاحات تا حدی می‌تواند حضور دو نامزد را در انتخابات پیش رو توجیه کند، اما آنچه باید مورد توجه ما قرار گیرد این است که هیچکدام از این دو جریان نمی‌تواند نماینده‌ی خواسته‌های ما باشد و حتا عملن نمی‌تواند برای ما دستاورد زیادی داشته باشد. جریان اول در صورت پیروزی به ورطه‌ی یک دور باطل سقوط می‌کند و جریان دوم در صورت پیروزی، به موقعیت کنونی جریان اول دچار می‌شود. بنابراین، به هوش باشید رفقا!

+  جمعه هشتم خرداد 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

کالا و دغدغه‌هایش

«چیزی می‌تواند مفید و محصول کار آدمی باشد بدون آن که کالا باشد. کسی که نیاز خود را با محصول کار خویش برآورده می‌کند، مسلما ارزش مصرفی به وجود می‌آورد اما کالا تولید نمی‌کند. برای تولید کالا او نه تنها باید ارزش مصرفی بلکه برای دیگران نیز باید ارزش مصرفی یعنی ارزش مصرفی اجتماعی تولید کند. علاوه بر آن، برای اینکه محصولی به کالا تبدیل شود باید به شخص دیگری منتقل شود که برای او به واسطه‌ی مبادله نقش ارزش مصرفی را داشته باشد.» (مارکس: سرمایه)

لازمه‌ی تبدیل یک شیء به کالا، مبادله است و لازمه‌ی مبادله، اول، تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله‌ای است و دیگر اینکه آن شیء، ارزش مصرفی اجتماعی داشته باشد. وقتی می‌گوییم رابطه‌ی ارباب - رعیتی یا مکانیسم خانواده نوعی برده‌داری است، به این دلیل است که در این نظام‌ها هیچ‌گونه کالایی تولید نمی‌شود. به عبارتی کار به تولید کالا نمی‌انجامد، در این نظام، کار یک وظیفه‌ی اجتماعی تلقی می‌شود. وظیفه‌ای که گویی طبیعت آن را پیشاپیش بر عهده‌ی بنده گذاشته است.

اما آیا واقعن در این نظام‌ها هیچگونه مبادله‌ای اتفاق نمی‌افتد؟ به اعتقاد من بین ارباب و بنده یا بین مرد و خانواده‌اش نه مبادله بلکه یک معامله اتفاق می‌افتد، (معامله به معنای جابه‌جایی‌ای که مبادله محسوب نمی‌شود) معامله‌ای که به صورت قرارداد ِ عرفی ِ از پیش تعیین‌شده‌ای است و کاملا تحمیلی است، نوعی قانون نانوشته است هر چند که به نظر می‌رسد کاملن طبیعی است، و وانمود می‌شود که نقش‌ها و جابه‌جایی محصولات‌شان کاملن طبیعی و تصادفی توزیع و تعیین شده‌اند. زن باید بچه را بزرگ کند چون طبیعت به او قدرت بارداری داده است. در مقابل مرد باید کار کند و به جنگ برود چون طبیعت او قوی و خشن است. و اینکه چه کسی زن یا مرد است کاملن تصادفی است، پس کسی را در این باره نمی‌توان مقصر دانست یا سرزنش کرد. در اینجا طبیعت و تصادف هم‌دست‌اند تا مفهوم عدالت و برابری را از نظرگاهی طبقاتی و یکتاپرستانه به ما یادآوری کنند.‌

مهمترین مشخصه‌ی مبادله این است که این نوع جابه‌جایی زیر سایه‌ی نوعی قیومیت اتفاق می‌افتد. رعیت وظیفه دارد محصول خود را به اربابش پیش‌کش کند و در عوض ارباب نیز تعهداتی نسبت به وی دارد هر چند اندک. حتا اگر هیچ تعهدی نسبت به رعیت نداشته باشد، حضور خود او به نوعی یک طرف معامله را تامین می‌کند. در نظام برده‌داری، برای یک برده، نداشتن ارباب به مراتب دردناک‌تر است از داشتن اربابی که در مقابل کار ِ برده چیزی به او نمی‌دهد. در تخیل عوام، یک خدای ستمگر ارجحیت دارد به بی‌خدایی. این دردناکی ممکن است کاملا تخیلی و تلقینی باشد. مانند بنده‌ای که خدا را عبادت می‌کند. بنده در مقابل عبادت‌اش خیال می‌کند که چیزی دریافت خواهد کرد یا توسط خداوند حفظ و پشتیبانی خواهد شد. این یک معامله است، هرچند که تخیلی باشد، و هیچ شیئی به مفهوم مادی‌اش در کار نباشد. در قرآن صراحتا آمده است که مومنان با خدا معامله می‌کنند، معامله‌ای که بسیار پر سود است. اما واضح است که این وسط دیگر کالا به معنای مارکسی آن وجود ندارد.

با این تفاسیر جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی ریاکار تلفیقی است. تلفیقی از این جهت که بخشی از جابه‌جایی‌های‌اش (بین مردم) مبادله‌ی واقعی‌اند و بخشی دیگر (بین مردم و حکومت) تنها معامله‌اند و وظیفه محسوب می‌شوند و ریاکار از آن جهت که تمامی مبادلات کالایی را نیز معامله تلقی می‌کنند. ما در انتخابات شرکت می‌کنیم چون شرکت در انتخابات را وظیفه‌ی خود می‌دانیم، در حالیکه رای دادن یک مبادله است، شما چیزی را می‌دهید که در مقابل چیزی را بگیرید. اما در اینجا شما چیزی را می‌دهید چون وظیفه دارید چیزی را بدهید. بنابراین کاملن طبیعی است که در مقابل چیزی بدست نمی‌آورید. از طرف دیگر ایدئولوژی حاکم به گونه‌ای تبلیغ می‌کند که در نظام اسلامی هر کس وظیفه دارد کاری را که بر او محول شده است به خوبی انجام بدهد. چه او در نقش صاحب کارخانه‌ی اشی‌مشی ظاهر شده باشد، چه در نقش کارگر شهرداری. و به این روش، وظیفه که از بالا توزیع می‌شود حتا بر مبادله‌های ما نیز سایه می‌اندازد. بنابراین برای ما درک و تحقق کالا از اهمیت بالایی برخوردار است.

+  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

به سوی آینده

گذشته نمی‌تواند رهایی بخش باشد، حتا گذشته‌ای که گمان می‌کنیم در آن رها بوده‌ایم. مارکسیسم بازگشت به دوران پیشاطبقاتی نیست، همانطور که فمینیسم به معنای بازگشت به دوران مادرسالاری نیست. آنچه در شرایط فعلی، بیش ار پیش به آن نیاز داریم فراموشی است نه یادآوری و بازبینی در آنچه از گذشته به ما رسیده، یک فراموشی همگانی در ابعادی کاملن سیاسی. فراموشی آنچه که به ما تحمیل شده است. این تحمیل گاهی به گونه‌ای است که ما گمان می‌کنیم آزادانه انتخاب کرده‌ایم، اما همواره آزادانه چیزی را انتخاب کرده‌ایم که قبلا برای ما تعیین کرده‌اند، مفهوم اختیار در مکاتب توحیدی چیزی جز این نیست و آزادی سیاسی در معنای طبقاتی کلمه (لیبرال)، چیزی بیشتر از مکاتب توحیدی نیست.

وقتی «از خودبیگانگی» ما معلول چیزی نیست جز آنچه که در خاطر داریم، رهایی ما در گرو فراموشی خواهد بود. فراموشی هر آنچه که تاریخ ماست، این دور افتادن از تاریخ نیست، بلکه خواست در مرکز قرار گرفتن در تاریخ است، خواست تغییر  در تاریخ. اما آن ها به ما می‌گویند باید گذشته‌ی خود را به خاطر بسپارید، وگرنه از «خود» بیگانه خواهید شد، ما می‌دانیم آن‌ها ما را بنده می‌خواهند، بنابراین به آن‌ها می‌گوییم ما می‌خواهیم فراموشکار باشیم تا از «خود»ی که شما برای ما ساخته‌اید بیگانه‌ شویم. تنها در این صورت است که انسانیت ما تحقق می‌یابد.

احمق‌ها می‌گویند: غربی‌ها برای نیل به اهداف‌شان به گذشته‌ی خودشان رجوع کردند، ما نیز باید برای تحقق آینده‌ی آزاد و انسانی به گذشته‌ی خودمان بازگردیم. ما به آن‌ها می‌گوییم: مگر تجربه‌ی صد سال اخیر ایران را ندیده‌اید؟ آیا هنوز باور ندارید آنچه که می‌گوزید به چیزی غیر از این نمی‌انجامد! اما آن‌ها همواره احمق باقی خواهند ماند، آن‌ها نمی‌دانند تا گذشته را فراموش نکنی، حتا خدایان یونان نیز نمی‌توانند به دادت برسند، بنابراین حتا اگر آن‌ها به گذشته‌ی غرب برگردند باز هم نمی‌توانند چیز بدرد بخوری در آن بیابند، همانطور که فلاسفه‌ی مسلمان نیافته‌اند.

آنها که به خاطر می‌آورند، فراموش‌شدگان ِ تاریخ‌اند، تاریخ آن‌ها را فراموش می‌کند و همواره سوار آن‌هاست. آن‌ها که فراموشی پیشه می‌کنند، سوار ِ تاریخ اند، چرا که تاریخ برای آن‌ها همواره آینده است. این‌که گذشته چراغ راه آینده است دروغی بیش نیست، گذشته تنها فاضلابی است که بازدید از آن همواره با بوی تعفن همراه است. و «پرسه زن ِ لوس» در تاریخ پرسه می‌زند و با اشتیاق تعفن را اسشمام می‌کند. نور چراغ او را کور کرده است و او نمی‌داند برای ساختن باید فراموش کرد، هر کس برای ساختن آینده، دست به دامن گذشته شود، تنها ارتجاع را ساخته است. ارتجاعی که فرقی با فاشیسم ندارد. پس بیایید حیاتی‌ترین تصمیم‌مان را بگیریم، جسورانه‌ترین تصمیم و در عین سیاسی‌ترین. همانا پیشروترین و بزرگترین گام در این مقطع برای ما فراموشی است. مشکل ما این نیست که حافظه‌ی تاریخی نداریم، مشکل ما حافظه‌ی تاریخی ماست که از واقعیت‌نمایی‌های وضع موجود انباشته شده است. به یک ضربه باید آن‌را خالی کرد.

+  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  | 

دیباغچه

بنام آنکس که دندان داد اما نان نداد! پس به این منظور ما راهی شدیم تا از بحر مکاشفه ماهی بگیریم و ایّ ذالک کاَنّهُ فی ما کان قیوما. و اوست که در همه‌ی ما لانه کرده است، آنگونه که شپش در سر فقرا خانه می‌کند، تخم می‌گذارد و زاد و ولد می‌کند، اما هیچکس به شپش نمی‌گوید ولد الزنا، اما به شپشوی شورشی می‌گویند ولد الزنا! و همه‌ی اینها فی الجمله‌ی اسبابی است که ما به آن می‌گوییم اسباب و ادوات ِ طبقات بالا. یا ایها الطبقه! اطیعوالله و الرسول و اولی الامر منکم فیها کمثله شیء و هو کمثله شیء، ان الله را مثله مثله کن و در فیها خالدون ِ خود مخفی بنما، و در روز موعود به صندوق رای بینداز، همانا رستگاری شما نزدیک‌تر است از رگ گردن به ناله کردن. اولائک المقربون.

منجی در صندوق رای و ما در صف رای

دشمن صاحب صندوق و یاران در کف رای

+  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  نوشته‌ي: محمد مهدی نجفی  |